خاطرات یک کنکوری- بخش اول
شاید این نوشته ها خیلی پراکنده به نظر بیاد، ولی امیدوارم برای دوستانی که می خوان بعد از من کنکور بدن حداقل یه راهنمایی کوچیک باشه. سعی می کنم
کارهایی رو که باید میکردم و نکردم ، و کارهایی رو که نباید میکردم و انجامشون دادم بگم ! با دلیل و مدرک ! سعی می کنم چیزایی که باید بهم می گفتن و نگفتن، یا چیزهایی که باید زود می فهمیدم ولی دیر فهمیدم رو هم بگم. شاید به درد کسی خورد….
.
ولی خداییش خیلی ظلمه ! هیش کی نبود به من بگه پسر جان! تو که می خوای دانشگاه قبول شی، باید از همون اول خوب بخونی !البته ……….. شایدم گفتن ……..من یادم نمیاد!
دیگه واقعا کلافه شدم! برخی اوقات دلم می خواد برم تو بیابون داد بزنم! از کنکور؟؟ نه ! از توقعات بی جا! خبر ندارین که چی میکشم . دلم خوش بود که بابام تحصیل کرده است، دردمو می فهمه ، برادرم مهندسه ، بالاخره یه جورایی این مراحل رو طی کردن. ولی دریغ از یک اپسیلون هم دردی! فقط انتظارات و توقعات هستند که مثل رگبار به سمتم میان!
شما بگید من باید چه کنم؟
" ای آقا ، وقتی ما هم سن شما بودیم …."
یکی که اینو میگه ها …دلم می خواد داد بزنم سرش!
اوه اوه ، حالا همه اینا یک طرف، سرکوفت عمه مرجان هم یک طرف! از وقتی دخترش تو دانشگاه پیام نور ابرقو قبول شده دیگه کی میتونه افاده هاشو جمع کنه !
بهش می گم:
"عمه جون ، منم می تونم دانشگاه پیام نور ابرقو قبول بشم !"
می گه :
"لازم نکرده! تو همون دانشگاه تهران خودتون قبول بشو! ابرقو پیش کشت !! "
امشب به برنامه درسیم نرسیدم. واقعا چرا ما اینجوری هستیم؟ چرا همه چیزو می گذاریم برا شب امتحان ؟مثل این که کلا دانش آموزای ایرانی بطور ژنتیکی مشکل دارند تو این مورد! یادم نمیاد شب امتحانی اومده باشه و من راحت باشم ! فردا امتحان شیمی دارم. فکر کنم باید تا صبح بیدار بمونم. تست های دکتر اکبرپور رو هم نزدم هنوز! از الان داره بوی کباب فردا میاد !
دست خودم و سر شما درد گرفت. با اجازه فعلا برم شیمی بخونم /
شنبه، 14 دی ماه سال 87 / ساعت 20 تمام !
پرهام. ح
پاسخ دهید
برای ارسال دیدکاه باید وارد شوید .. برای ورود اینجا را کلیک کنید